راز سخن

شمارهٔ ۱

بیار آنچه دلِ ما به یکدگر کشدا

بیار آنچه دلِ ما به یکدگر کشدا
به ‌سر کش آنچه بلا و الم به سر کشدا
غلام ساقیِ خو‌یشم که بامداد پگاه
مرا ز مشرقِ خم آفتاب برکشدا
چو تیغِ باده برآهیجم از میانِ قدح
زمانه باید تا پیشِ من سپر کشدا
چه ‌زرّ و سیم و چه خاشاک‌ْ پیشِ من ‌آن روز
که از میانه‌ی سیماب آب زر کشدا
خوش است مستی و آن روزگار بی‌خبری
که چرخِ غاشیهٔ مردِ بی‌خبر کشدا
درِ نشستِ من آنگه‌ گشاده‌تر باشد
که مست ‌گردم و ساقی مرا به‌ در کشدا
اگر به ساغرِ دریا هزار باده کشم
هنوز همتِ من ساغرِ دگر کشدا

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.