راز سخن

شمارهٔ ۸۸ - استقبال از سعدی

سوی باغ آن سروبالا می‌رود

سوی باغ آن سروبالا می‌رود
باز کار فتنه بالا می‌رود
جان من، هرگه که جایی می‌روی
عاشقان را دل به صد جا می‌رود
چون دلم خون می‌کنی بشتاب از آنک
روزگار از پهلوی ما می‌رود
هست گلگون سرشکم گرم رو
در پِیَت میرانمش تا می‌رود
گفتمش جان داد شاهی بی‌تو، گفت:
بحث در خضر و مسیحا می‌رود

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.