راز سخن

شمارهٔ ۲۳۰ - تتبع خواجه

مستم آنسان که گر از دیر مغان برخیزم

مستم آنسان که گر از دیر مغان برخیزم
افتم ای مغبچه خود گو که چسان برخیزم
سر گرانم ز خمار اینکه نیارم برخاست
لطف کرده چو دهی رطل گران برخیزم
مگس روح نشسته به لبت چون گویم
خیز گوید که چسان از سر جان برخیزم
یک زمان نیست که صد رنج به دل ننشیند
به که از انجمن اهل زمان برخیزم
گفت مستی و نشستن نتوانی برخیز
چون به وقتی که نشستن نتوان برخیزم
هر زمانی که بر پیر خرابات دمی
بنشینم همه با بخت جوان برخیزم
فانیا گوی ازان بزم چرا برخیزی؟
غیر با دوست نشیند من ازان برخیزم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.