راز سخن

شمارهٔ ۱۹۴۷

هر شبم کآهم به عالم دم زدی

هر شبم کآهم به عالم دم زدی
آتش اندر خرمن عالم زدی
سوخت جانم را غم و غم سوختی
ذره ای سوز من ار بر غم زدی
گر دلم را دست بودی بر فلک
دیده ای سقفش که چون برهم زدی
زین زبان دانی اگر جم بودمی
آسمانم بوسه بر خاتم زدی
در تن خاکی و سلطانی بدی
خاک پایم آسمان را کم زدی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.