راز سخن

شمارهٔ ۱۷۳۴

ای جفایت بر من مسکین همه

ای جفایت بر من مسکین همه
چند ازین خشم و عتاب و کین همه
قصد جانم می کنی چون دشمنان
دوست می دارم ترا با این همه
محنت من بین و رو بنمای، ازآنک
بهر رویت می کشم چندین همه
در بنا گوش تو سر در کرده زلف
کشتن ما می کند تلقین همه
تا کی آخر شربت زهرم دهی
تلخ گویی زان لب شیرین همه
کاشکی خوبان نبودندی به دهر
یا نبودندی بدین آیین همه
هر چه دانی تو بکن چون مر ترا
می رود بر خسرو مسکین همه

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.