راز سخن

شمارهٔ ۱۷۰۵

دلی دارم ز هجران پاره پاره

دلی دارم ز هجران پاره پاره
جگر هم گشته پنهان پاره پاره
بیا کت بینم و همچون سپندی
بر آتش افگنم جان پاره پاره
چه خوش حالی که گردم گرد کویت
دلی پر خون، گریبان پاره پاره
به کویت کرده ام شب گریه خون
جگر اینک به دامان پاره پاره
ز پیوندت نخواهد شد جدا دل
کنیش ار خود به پیکان پاره پاره
به صد خونابه ایمان در دل آویخت
مکن، ای نامسلمان، پاره پاره
لبت گر خورد خونم، گر دهد دست
کند خسرو به دندان پاره پاره

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.