راز سخن

شمارهٔ ۱۶۹۷

کارم از دست برفته ست ز نادیدن تو

کارم از دست برفته ست ز نادیدن تو
زین پس، ای دیده، کجا ما و کجا دیدن تو
آن کجا وقت که در کوچه ما به جولان رفتن
دل بدزدیدن و دزدیده به ما دیدن تو
آن به خونریز خود از چشم رضا دیدن من
و آن بر احوال من از چشم جفا دیدن تو
حال زار گذر من شب تیره دانی
که چه فرق است ز نادیدن تا دیدن تو
خواست خسرو که نبیند غمی، اما چه کند
دیدنی بود، نگارا، غم نادیدن تو

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.