راز سخن

شمارهٔ ۱۶۵۳

ای رهزن عشاق، چه عیار کسی تو

ای رهزن عشاق، چه عیار کسی تو
وی ماه شب افروز، چه طرار کسی تو
خون است می نوشگوارت ز دل خلق
ای ظالم بی مهر، چه خونخوار کسی تو
هر چند که گویند مکن جور، کنی بیش
زین خوی مخالف چه جفا کار کسی تو
خنجر زنی از غمزه و رحمت نکنی هیچ
زین بیش عفاالله چه ستمگار کسی تو
گر جان ندهم، سر نهم، آزرده کنی دل
هم جان و سر تو که دل آزار کسی تو
خوارم کنی و عزتم این بس که بگویی
کای بر درم افتاده، تویی خوار کسی تو
چندین که جفا برد ز تو خسرو مسکین
روزیش نگفتی که وفادار کسی تو

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.