شمارهٔ ۱۳۹۹
رحمی که بر در تو غریب اوفتادهام
رحمی که بر در تو غریب اوفتادهام
در خون دل ز دست تو چون جام بادهام
دی باد صبح بوی تو آورد سوی من
امروز دل به سوی تو بر باد دادهام
از بهر نیمبوسه که بر پای تو دهم
یارب که چند بار به پایت فتادهام
آخر چه شد که چشم ببستی به روی من
زین سان که من به روی تو ابرو گشادهام
آن روز نیست کز تو نمیزایدم غمی
غم نیست، چون من از پی این روز زادهام
گفتی «دل شکسته بنه بر دو زلف من»
من خود شکستهوار بر این دل نهادهام
رو بر مراد خسرو دلخسته یک دمی
تا چند گوییم که ببین ایستادهام!
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.