شمارهٔ ۱۳۹۰
از دل پیام دارم، بر دوست چون رسانم
از دل پیام دارم، بر دوست چون رسانم
آنجا که اوست، باری خود را درون رسانم
آن باد را که آرد از تو پیامم، ای جان
یک جان چه باشد او را، صد جان فزون رسانم
گفتی که «خود مرا کس چون با کسی رساند»
گر در حضور باشی، دانی که چون رسانم
جان می بری ز سینه، وز دل گرانی غم
تو دست خود مرنجان تا من برون رسانم
گیرم جواب ندهی، دشنام گوی باری
تا من بدان تمنا دل را سکون رسانم
آنجا که کشته ای دل، شمشیر تیز بر کش
تا سر نهم هم آنجا، هم خون به خون رسانم
حکم ار کنی به مردن بر دیگران، تو دانی
لیکن اگر به محشر گویی، کنون رسانم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.