راز سخن

شمارهٔ ۱۳۷۸

میزنی تو غمزه، من جان می کنم

میزنی تو غمزه، من جان می کنم
وز دل مجروح پیکان می کنم
چون نمی یارم که بوسم پای تو
پشت دست خود به دندان می کنم
می رود جان رخصت نظاره ده
ما که خوش این می کنم آن می کنم
عاشق سیمم که چون کاوش زنم
گوی آن چاه زنخدان می کنم
پرسیم «کاندر چه کاری، خسروا!»
اینک از دوری تو جان می کنم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.