راز سخن

شمارهٔ ۱۳۷۳

ای به چشم تو خمار و خواب هم

ای به چشم تو خمار و خواب هم
در لب تو انگبین جلاب هم
زلف مشکینت که دل دزدد در او
هست مشکل تاب چون بیتاب هم
در خیال روی و مویت هر شبی
طالب شب می کنم مهتاب هم
دل گرفتار است چون خونخوار تست
زانکه خون گیرا بود جلاب هم
بس که خوار است آب چشمم پیش تو
غرق آبم بر درت بی آب هم
چند چون بی رحمتان خواهیم کشت
مهری آخر می کند قصاب هم
دین خسرو بین کز ابرو و رخت
شد دلش بتخانه و قصاب هم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.