راز سخن

شمارهٔ ۱۳۳۰

هر شبی چون یاد آن رخسار گلناری کنم

هر شبی چون یاد آن رخسار گلناری کنم
تا به وقت صبح از مژگان گهرباری کنم
گاه از تف دهان دامن بسوزم زهد را
گه ز دود سینه سقف آسمان تاری کنم
تیر مژگانش به جانم تا رسید از نوک آه
زخمها هر صبح در نه طاق زنگاری کنم
گر تمنای جفای او به خونریزم بود
شحنه غم را به خون خویش هم یاری کنم
ضربت غم می خورم سلطانی آسا تا به کی
قبله جان روی آن رخسار گلناری کنم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.