راز سخن

شمارهٔ ۱۲۹۰

ز عشقت بیقرارم، با که گویم؟

ز عشقت بیقرارم، با که گویم؟
ز هجرت خوار و زارم، با که گویم؟
نمی پرسی ز احوالم که چونی
پریشان روزگارم، با که گویم؟
همی خواهم که بفرستم سلامی
چو یک محرم ندارم، با که گویم؟
نه یک محرم که راز دل توان گفت
فراوان راز دارم، با که گویم؟
دلم بردی، غم کارم نخوردی
خراب است روزگارم، با که گویم؟
ندارد جز تمنای تو خسرو
جمالت دوست دارم، با که گویم؟

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.