غزال غزل
بـا غـزل هم مـن غـزال آرم به بستـان دلت
بـا غـزل هم مـن غـزال آرم به بستـان دلت
تـا بـه دیدارش بیـارایم جمال خوشگلت
نـافـه ای از نـاف اشعــارم تــراود تـا مگــر
پاشم از مشک کـلامم بر نگارین سنبلت
من گــل اشعــار خـود را از لبـانت چیده ام
می فشانم تا گل اندر گل شود روی گلت
کـودک شعـرم مرید و ترجمان زلف توست
تا مگــرتـاری زمـویت را رسـاند منزلت
مـی روم منـزل به منزل با کتــاب شعر خود
تا کنـم افشـا جمـالت ره بـرم تا ساحلت
کلــک پلــکم را بیـالایـم به خــونــاب دلم
تـا که دیـوانی بـر آرم از نمــای محملت
هم تو ای الیار! اگر جان پای جانان می بری
دفتـر ذهنت بشوی از فکر خـام و باطلت
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.