راز سخن

ای نگار

سلسلــه در سلسلـه پیوسته ای

سلسلــه در سلسلـه پیوسته ای
زلــف خــودت بردل مــن بسته ای
با همــه زیبــایی و ناز و جمـــال
مجمــعی از هـر گـل و گل دسته ای
نوگلـــی از بـاغ ازل بــــوده ای
از همــه نقصــان و خطــا رستــه ای
شهــره ی شهری و شــه با وقار
شـــاهد مــه رویـی و نـی خستـه ای
با لب خنـــدان چــو بیـایی برم
رو بـری از هـر گـل و هـر پستـه ای
خـانـه ی دل بر تو تکــانیــده ام
تا که در آیــی کـه تـو بر جستـه ای
بهــر شکـــار دل من در کمین
وه! بـه چـه نـازی کـه تو بنشسته ای
می بری از مخزن جان، جام دل
وه! که چــه دزد قــدم آهستـــه ای
ای دل الیــــار مـــلامـــت زده
دست خود از شوق، زجان شسته ای

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.