راز سخن

یار

سنبـــله در سنبــله گـردد بهــار

سنبـــله در سنبــله گـردد بهــار
گـــر بفشــاند فلکــم زلف یـــار
غلغــله در ســاحت افســــانه ها
افتـــد اگـــر رو بنمـــاید نگـــار
چشمـــه ی جوشــان دلم پرگهر
گردد اگــر ز او خبــر آید به دار
یــارم اگــر تیـــغ کمـان برکشد
عیــن علی کاو کشدش ذوالفقــار
گر خبــری نارد از آن سو نسیـم
تیـرگـی اندر دلم افتـد به کــــار
گل به دلش خون چکد ار یار من
عشوه گری را، زخود آرد به بــار
هلـهلــه در چلچـلـه افتــد کنون
گر بگشاید رخش آن با وقـــــار
یار مـن آن مـاه نگارین رخ است
شب رود او را چـو ببیند به غـــار
دیـده ی الیــــار شود روشــن ار
چهره گشایـد برش آن تاجـــدار

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.