خدا آمد
شبـی انــدر سرمـستی مـرا بر جــان ندا آمد
شبـی انــدر سرمـستی مـرا بر جــان ندا آمد
که ای دلداده! دل واکن؛ خدا آمد خدا آمد
دری از آسمـان وا شد دلم سجاده بر جان شد
مرا جانی دگر گویی، به سوی تن فرا آمد
زمیــن وآسمــان گویی به آنـی طور سینا شد
چو جان در وادی ایمان، به برقی مبتلا آمد
مرا عین الیقین آمـد؛ دلم نورانــی از نــورش
بسان قلب پیغمبر، چـو از غــار حــرا آمد
عـروس عشق جانان چون، مزیّن شد به غمّــازی
مرا این سینه بر رویش، چو طاق سرسرا آمد
تو را الیــــار! اگـر توفیق قـربانی به دست آیـــد
سر سودائی ات بینی به کویش جان فدا، آمد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.