راز سخن

کوچه گرد عشق

مــی به جام وجــام مــی در دست بادا

مــی به جام وجــام مــی در دست بادا
جمـــــلـه مشتـاقـان عالم، مست بادا
یار من تردست عشق است ار به عالم
دل اسیـــر حقّــــه ی تــردسـت بادا
ماهــی حیـــرانـم انــــدر آب عــالم
صیــد جان را موی دلبـــر شست بادا
رفعــت آرد بـر دل وجان، شهد ساقی
هرکه جـز آن را بنوشـد؛ پسـت بادا
مـانع آمــــد در ره عشـــقـم، هـواهـا
ز این موانــع، جــان ما را جـست بادا
نیست شـــد انــدر جهان، اوهام باطل
عشق یـار انـدر دل و جان، هست بادا
کوچــه گَرد عشــق شد الیـــار عاشق
نـی به رویش کوچه ای، بن بست بادا

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.