67
داد بیـزاری
داد بیـزاری
زیر آوار جهالت ماندهام در اختناق
یوخدو بیرکس فکریمه ، بیرآن منیم اولسون قوناق.
ظلمت اندر قاب نور آورده برما مدّعـی
تا که تحمیلش کند با زور و تزویر و چوماق.
خواجه اندازد گـره درکار ایمان و وطن
سیز گلین ملّـت! اونـو ، بیرلیکده ایراندان آچاق.
سرنشین گُـردۀ احساس محرومان شود
خود نشیند خواجه اندر صدر و بالای رواق.
دین فروشانی چنین، خود حامی دین گشتهاند
با یَـراق عیسوی با جلوهای پر طمطراق.
زر به انبان آورند از رونـق بازار دین
گه سوار دُلـدُل آیند و گهی روی بُـراق.
مردمان را ، صد بگویند از فضای داد و دین
گـاهِ کردار آید اَر ، کورند و مغرور و چولاق.
چون علـی نالـم زِ دستِ این همه نابخردی
دست ما قرآنی از حق ؛ ما چنین اندر فراق !
دادِ بیزاری زنـد « اِلیـار» از این نامردمان
گوشهگیری کی کند درکنج تاریک اتاق.
.
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.