راز سخن

16

در بحر غصّـه

در بحر غصّـه
زان دم که فتنه در شکم جهل، نطفه بست در بحر غصّه کشتی انسان به خون نشست. زاغ سیه به مسند آواز تکیه داد کولاک غم چو حنجرۀ بلبلان ببست. روباهِ نفس دولت تزویرِ اِبـن وقت با دُمب خود به عربده گِـردو همی‌شکست. بر درب‌های میکده‌ها قفل غـم زدند آشوبیان تفرقـه انداز و شب‌پرست. خار از غلاف خود بدر آمد؛ خودی نمود با چنگ کینه ، صورت هر ارغوان بخست. سرما به پشت سرو و سمن تازیانه زد خنجر گرفت دیو ستم، همچو گیـوِ مست. هرکس دنیـزده اولماسا چوخ گوجلو بیر نهنگ صیّـاد فتنه آورد او را به چنگ و شَست. ای بلبلان خسته ز شلاق باد سرد سر می‌رسد حکومت شب‌های شوم و پست. امّید را ، زِ کف ندهید ای یلان عشق آن سوی زَمهریرِ ستم، نوبهار هست. باید که اشتهای ستم کور و کر شود باید زِ دام فتنه به تدبیر عشق، جَست. تا برکنیم ریشۀ تزویر و ظلم و جهل باید به دست همّت و ایمان، دهیم دست. قرآن گر آفتاب دلِ خستگان شود درمان کند به پرتوی از آیتِ « اَلَست ». ساطور شور خود، اگر از نور دل کنیم زنجیر فتنه را به دمش می‌توان گسست. ای دل به جنگ فتنه، مدد از خدا بجوی چشم انتظار غیر خدا بودنت، بد است. « اِلیـار» هم به لطف خدا درکتاب خود از قید فتنه‌های هوای قلـم، برست. .

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.