راز سخن

10

اهل نفـاق

اهل نفـاق
برون شو از دل ما ای رذیلِ اهل نفاق که می‌کند نفست بد، هوای اهل وفاق. درون کوزۀ جانت زِ رنگ نیرنگ است پُـری زِ فکرتِ پست و خصال قوم حِماق. گهی به نعل و گهی هم به میخ می‌کوبی که گَرد فتنه بخیزد مگر به شام و عراق. قبای سبز به تن کرده‌ای زِ روی ریا ببسته‌ای زِ زرِ دین، بر اسب فتنه، یَراق. به تیغ کینه و خرمای جهل و قصد فریب دوانده‌ای به رگ هم‌دلی تو زهر شقاق. تو را چه تیره و تنگ است درخیال جفا جهان، چو دخمۀ تاریک و کنج تنگ اتاق. چه نفع می‌بری از این فضای ظلمانی ای اهل کبر و ریا و هویج و قند و چوماق. بدیّ و بدتری از مردمان کارفر کیش میان حق و تو افتاده است فصل و فراق. به حق گِرای و همی توبه کن چنان که نصوح ! و گر نـه کی شوی آخر ، مرید شاه بُراق. نصیحت اَر نپذیرد منافـق ای« اِلیـار» بِهِل که در دل غفلت، مکد همیشه سماق. .

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.