بخش ۲۱۳ - طیاره
سر شاخ گل طایری یک سحر
سر شاخ گل طایری یک سحر
همی گفت با طایران دگر
«ندادند بال آدمی زاده را
زمین گیر کردند این ساده را»
بدو گفتم ای مرغک باد سنج
اگر حرف حق با تو گویم مرنج
ز طیاره ما بال و پر ساختیم
سوی آسمان رهگذر ساختیم
چه طیاره آن مرغ گردون سپر
پر او ز بال ملک تیز تر
به پرواز شاهین به نیرو عقاب
به چشمش ز لاهور تا فاریاب
بگردون خروشنده و تند جوش
میان نشیمن چو ماهی خموش
خرد ز آب و گل جبرئیل آفرید
زمین را بگردون دلیل آفرید
چو آن مرغ زیرک کلامم شیند
مرا یک نظر آشنایانه دید
پرش را به منقار خارید و گفت
که من آنچه گوئی ندارم شگفت
مگر ای نگاه تو بر چون و چند
اسیر طلسم تو پست و بلند
«تو کار زمین را نکو ساختی
که با آسمان نیز پرداختی»
سعدی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.