راز سخن

شمارهٔ ۱۳۸

تیری که زد به دشمن، ما را نشست بر دل

تیری که زد به دشمن، ما را نشست بر دل
دردا که صید ما را صیاد کشت غافل
افسوس، کان جفاجو، از ما نمی ستاند
هرگز بهای بوسی جان و تن و سر و دل
ما را به خاک کویش جان دادن است آسان
وز دست جور عشقش جان بردن است مشکل
گر استخوان شکافند بیرون نمی توان کرد
ما را که آب مهرش بسرشته اند در گل
قندیل و شمع ما را پرتو فرو نشاند
در بزم اگر درآید ماهی بدین شمایل
عمری بود که افسر، با درد عشق یار است
کی می توان از این بحر کشتی برد به ساحل

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.