شمارهٔ ۱۱۳
در کشورم کشید سپه پادشاه باز
در کشورم کشید سپه پادشاه باز
در مزرعم نماند اثر از گیاه باز
دور از نظر شدی تو و عمری بود که ما،
داریم دیده در طلبت فرش راه باز
ای نفس شوم شرمی از این کرده های زشت
گیرم که کردگار ببخشد گناه باز
هرچند صیقل آوری افزون شود غبار
آیینه را که تیره کند دود آه باز
من بنده گریخته از درگه توام
هم بر در تو آورم اکنون گناه باز
از جهل اگرچه توبه شکستم هزار ره
نتوان طمع برید ز لطف اله باز
از کوی دوست دل نگران گر نمی رود
اندر قفا کند ز چه افسر نگاه باز؟
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.