راز سخن

شمارهٔ ۸۸

حاجتم از روی خوبان، جز تماشایی نباشد

حاجتم از روی خوبان، جز تماشایی نباشد
ور میسر گرددم، دیگر تمنایی نباشد
در دلم جز مهر رخسار بتان، چیزی نگنجد
در سرم جز عشق خوبان، شور و سودایی نباشد
باده رنگین ننوشم، کام از ساغر نگیرم
تا به پهلویم، نگار باده پیمایی نباشد
گر پری رویی نباشد، همرهم در باغ و صحرا
خوش به چشمم بی رخ او، باغ و صحرایی نباشد
گل به چشمم خار آید، سبزه همچون نوک نشتر
گر به گرد سبزه و گل، ماه سیمایی نباشد
طرف بستان را نشاید بی نکو رویان تفرج
سایه سروی مجو، تا سرو بالایی نباشد
افسرا، گر خود دلی داری و دلداری نداری
نام دل بر وی منه، کمتر ز خارایی نباشد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.