راز سخن

شمارهٔ ۷۸

نه به دستگاه شهنشهی، نه به خوبیت ضرری رسد

نه به دستگاه شهنشهی، نه به خوبیت ضرری رسد
که ز ترک چشم ستمگرت، نگهی به خونجگری رسد
چه که هم تو زخمی و مرهمی، به وجود محتضرم همی،
چه خوش است زآمدنت دمی، خبری به محتضری رسد
صنما، مها، چه نکو بود، که محبت از دو طرف کشد
ز من آه بوالعجبی رود، ز تو پیک ناموری رسد
دل و جان و سر به طبق نهم، که نثار مقدمش آورم
ز قدوم قاصد محترم، ز تو گر به من خبری رسد
تو که شعله خوی و ستمگری، به دو رُخ، دو خرمن آذری
ز چه غم خوری، که به خرمنی، ز نگاه تو شرری رسد
بشنو ز افسر مبتلا، برسان سلام و نیاز ما
به مقیم درگهش ای صبا، گذرت اگر سحری رسد
به خدنگ غمزه‌ات ای جوان، همه جان و تن سپرم از آن
که به پیکر من خسته جان، نه به سینه دگری رسد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.