راز سخن

شمارهٔ ۸۶۴

به طوفان اشکی به غوغای آهی

به طوفان اشکی به غوغای آهی
به غارت دهم محشری از نگاهی
ز دام عدم می کند رم نگاهم
چها می کند چشم او از نگاهی
به حق تمنا به جان تماشا
ندارم گناهی ندارم گناهی
چو دستی گریبان تقصیر گیرد
من و دامن خجلت عذرخواهی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.