راز سخن

شمارهٔ ۸۴۱

دارم ز کاوش مژه ات جان تازه ای

دارم ز کاوش مژه ات جان تازه ای
وز چاک سینه طرح گریبان تازه ای
شد حشر و از غرور به دادم نمی رسی
این ماجرا فتاده به دیوان تازه ای
دیرینه عندلیب گل داغ کهنه ام
کی می خورم فریب گلستان تازه ای
آتش پرست عشقم و از رغم کفر و دین
دارم ز هر نگاه تو ایمان تازه ای
در باغ دل اسیر ز تیغ نگاه او
گل کرده است زخم نمایان تازه ای

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.