راز سخن

شمارهٔ ۷۸۰

روزگاری شد که با عشق آشنایی می‌کنم

روزگاری شد که با عشق آشنایی می‌کنم
چون شرر در بحر آتش ناخدایی می‌کنم
گر دهد آیینه بهر انتقامم جا به چشم
کی چو عکس از ساده‌لوحی خودنمایی می‌کنم
آرزوی قتل خویشم می‌برد نزدیک او
شوق پندارد تلاش آشنایی می‌کنم
در محبت بر سر کوی تو شب‌ها چون اسیر
با وجود بی‌نیازی‌ها گدایی می‌کنم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.