راز سخن

شمارهٔ ۷۲۴

در دل از مستی فغان گم کرده ام

در دل از مستی فغان گم کرده ام
بلبلی در آشیان گم کرده ام
در سرکویش دل سرگشته را
از برای امتحان گم کرده ام
گلستان را هم نمی دانم کجاست
من نه تنها آشیان گم کرده ام
پایمال جلوه ای گردیده ام
دست و دل را در میان گم کرده ام
بهر پاس راز پنهانی اسیر
رفته ام نام و نشان گم کرده ام

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.