راز سخن

شمارهٔ ۷۱۹

به خون تپیده شکاری ز صیدگاه توام

به خون تپیده شکاری ز صیدگاه توام
به جان رسیده غباری ز خاک راه توام
به تیغ تغافل نمی توان کشتن
شهید پرسش مژگان عذرخواه توام
چه بخت اینکه گل گفتگو توام چید
همین بس است که در سایه نگاه توام
قلم نرفته به آشفته بهار وفا
به حشر نامه سفید از خط سیاه توام
اسیر باعث بیداد او نمی دانم
چه کرده ای تو که شرمنده گناه توام

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.