شمارهٔ ۷۱۱
شدی مست و زد چاک جیب قبا گل
شدی مست و زد چاک جیب قبا گل
شکفتی تو با خنده شد آشنا گل
گرفتار خویت پرستار بویت
به میخانه ها می به گلزارها گل
بهار دگر دارد از رنگ و بویت
تو را زیر لب چون نگوید دعا گل
مگر دست او در حنا دید روزی
که نگذارد از دست یکدم حنا گل
اسیر از گل عیش گل گل شکفتی
گل صبح و جام طرب گل هوا گل
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.