راز سخن

شمارهٔ ۵۵۰

شوق ره گم کرده‌ای از وادیِ دل می‌رسد

شوق ره گم کرده‌ای از وادیِ دل می‌رسد
گرچه پُر آواره است آخر به منزل می‌رسد
کشتی موجم ز دریا بسته‌ام بار سرشک
گر بود همراهی طوفان به ساحل می‌رسد
پیرو دل گشته‌ام جایی که مقصد گمره است
می‌رود از راه صد جا تا به منزل می‌رسد
گرم می‌جوشد به من خون شهیدی هر طرف
مژده بی‌رحمیم از کوی قاتل می‌رسد
دیده گلزار تماشا سینه لبریز وفا
کی به ناز آن دلبر شیرین‌شمایل می‌رسد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.