راز سخن

شمارهٔ ۵۳۷

ز اشکم غنچه در هرجا گلاب رنگ می‌گیرد

ز اشکم غنچه در هرجا گلاب رنگ می‌گیرد
به خود کار شکفتن تا قیامت تنگ می‌گیرد
کسی فیض شهادت پیشتر از من نخواهد یافت
اگر قاتل به جرم عذرخواهی لنگ می‌گیرد
نوای خارج ساز جرس آهنگ می‌گیرد
اگر تیغ زبانش از خموشی زنگ می‌گیرد؟
نمی‌دانم چه حال است این چه حال است این که من دارم
ز مستی شیشه‌ام از خود سراغ سنگ می‌گیرد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.