شمارهٔ ۵۳۱
رخی از باده رخشان می توان کرد
رخی از باده رخشان می توان کرد
گلی از شعله خندان می توان کرد
اگر از خویش پنهان می توان شد
تو را از خلق پنهان می توان کرد
ز شور بیخودی در بزم مستان
دل ما را نمکدان می توان کرد
ز رویت خنده بر گل می توان زد
سرش را هم چراغان می توان کرد
بهار سینه صافی تربت من
گل از خاکم به دامان می توان کرد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.