شمارهٔ ۵۱۴
سودای تو ما را به تمنای دگر برد
سودای تو ما را به تمنای دگر برد
آیینه حیرت به تماشای دگر برد
هر چند که احرام سرکوی تو بستم
بیگانگی خوی توام جای دگر برد
این زمزمه در گوش که گویم که بفهمد
خاموشی من نسخه ز انشای دگر برد
یک شمه ز آوارگی خویش بگویم
در هر قدمم شوق به صحرای دگر برد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.