راز سخن

شمارهٔ ۴۹۶

حباب با دل من آشنایی ای دارد

حباب با دل من آشنایی ای دارد
شکسته بند خطر مومیایی ای دارد
رهین منت پیر و جوان ز یکرنگی است
دلی که آینه خو شد گدایی ای دارد
خرابه کشتی و صحرا محیط و دل طوفان
جنون به عالم دل ناخدایی ای دارد
جنون ملال گداز خوشی است عاشق را
دیار دل نمکین روشنایی ای دارد
به نقص ما منگر بیش از این حریم دل است
که نارسا نگه اینجا رسایی ای دارد
خرابه دل من مسجد نماز من است
قضای ظاهریم خوش ادایی ای دارد
صفای آینه غیر است و جذبه نامحرم
اگر دلی به دلی آشنایی ای دارد
ز داغ بندگیت دل جدا نمی داند
اسیر عاجز اگر خودنمایی ای دارد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.