شمارهٔ ۳۶۱
خرقه پوشی است خودنمایی نیست
خرقه پوشی است خودنمایی نیست
عشقبازی است میرزایی نیست
گل خورشید اگر به سر زده ای
همچو خار برهنه پایی نیست
حال مجنون ز گرد مجنون پرس
دور گردی است آشنایی نیست
خون دل جرعه جرعه نوشیدن
کار رندی و پارسایی نیست
نمک آباد کشور دگر است
حسن شهری و روستایی نیست
دست یابد به خون بشوید مرد
کار با پنجه حنایی نیست
شیشه قدر شکست می داند
چشم بر راه مومیایی نیست
ما و بیگانگی یار اسیر
قرب در بند آشنایی نیست
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.