شمارهٔ ۲۹۴
دارم دلی که آینه پیرای بیخودی است
دارم دلی که آینه پیرای بیخودی است
آهم گواه محضر دعوای بیخودی است
عالم به دور چشم تو میخانه گشته است
چندانکه چشم کار کند جای بیخودی است
چون معنی کرشمه به لفظ آشنا مباد
آگاهیی که حاصل سودای بیخودی است
قدر دلم بدان که چمنزاد وحشت است
این قطره بازمانده مینای بیخودی است
دارد چمن ز سایه هر برگ جام اسیر
صبح است و جوش خنده گل جای بیخودی است
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.