راز سخن

شمارهٔ ۶۷

چه دردسر دهم دیوانگی با سخت‌جانی را

چه دردسر دهم دیوانگی با سخت‌جانی را
غرورش طعن الفت می‌زند شیرین و لیلی را
لباس عاریت را اختیار از دیگران باشد
ز منصب‌های گوناگون چه حاصل اهل دنیی را
ز عکس شبنمی طوفان بحر آتشی بیند
اگر گلچین کند آیینهٔ دل پیش‌بینی را
جزایی می‌دهد هرکس به رنگی در مکافاتش
بود هر مجمعی حشر خجالت دزد معنی را
غبارم نقش بالین می‌شود خواب قیامت را
چنین گرمی دهد نازت شراب سرگرانی را

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.