شمارهٔ ۴۸۱
گر جلوه کنان یک نفسی پیش من آئی
گر جلوه کنان یک نفسی پیش من آئی
ز نگار غم از آینه دل بزدائی
جانا چه شود هر دم اگر روی چو ماهت
بی پرده بدین عاشق دیوانه نمائی
روشن شود از نور رخت ملکت جانم
از چرخ دل آندم که چو خورشید برآئی
ازآتش عشق تو نگر داغ بدلها
جانا تو چنین فارغ و بی درد چرائی
هر چند بجان تحفه غم پیش فرستی
شادی و طرب در دل عشاق فزائی
دیگر نکند میل بطوبی دل زاهد
با این قد رعنا چو بفردوس درآئی
از لذت کونین اسیری نکند یاد
گر وصل تو یابد بچنین روز جدائی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.