شمارهٔ ۴۴۴
جهانرا حسن رویت داد آئین
جهانرا حسن رویت داد آئین
عدم را گنج هستی کرد خودبین
چو نور مهر عالم سوز رویت
عیان آمد، نهان شد ماه و پروین
به تعلیم غم عشق تو گشتم
بفن عاشقی مفتی در دین
چه عشق است این که در عمری ز شوقت
نیامد عاشقانرا سرببالین
چنان محوم در انوار جمالت
که نه تلوین میدانم نه تمکین
فراغت از دو عالم داد عشقم
کنون پروای آنم نیست یا این
اسیری شد چنان مست می عشق
که جز مستی ندارد هیچ آئین
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.