راز سخن

شمارهٔ ۴۱۳

پیداست حسن دوست ز ذرات کن فکان

پیداست حسن دوست ز ذرات کن فکان
از بس که ظاهرست نماید چنین نهان
آن یار بی نشان چو بخود کرد جلوه
در عرصه ظهور نمود این همه نشان
معشوق هر زمان چو بحسن دگر نمود
هر عاشقی نشان دگر میدهد نشان
حقا که نیست در دو جهان غیریار کس
عین العیان بجو که عیانست در عیان
یار است هرچه هست و جهان جز نمود نیست
بود و نمود هر چه بود اوست، کو جهان؟
خورشید روی دوست ز هر ذره رو نمود
مرآت حسن اوست اگر کون و گر مکان
در عاشقی چو کرد اسیری ز سرقدم
در کاینات عشق از آن گشت داستان

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.