شمارهٔ ۳۴۴
ای عاشقان ای عاشقان من عاشق شوریدهام
ای عاشقان ای عاشقان من عاشق شوریدهام
سودای عشق آن صنم بر جان و دل بگزیدهام
شهباز سلطانم چرا باشد مکانم آشیان
چون در هوای لامکان من سالها پرّیدهام
موقوف فردا کی شوم بهر لقایش چون که من
امروز حسن او عیان از دیده جان دیدهام
زان پیشتر کین جان ما پیوند با صورت کند
در ملک معنی عمرها با یار خود گردیدهام
در کوی فقر و نیستی تا جان ما مأوا گرفت
از هستی و وز نام و ننگ دامن به کل درچیدهام
تا پرده پندار ما از طلعت او دور شد
در تاب حسن روی او شیدایی و شوریدهام
من عاشق دیوانه در ملک عشق افسانه
همچو(ن) اسیری در جهان عمریست تا نشنیدهام
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.