شمارهٔ ۳۰۳
زان غمزه ناوکی بمن آید ز هر طرف
زان غمزه ناوکی بمن آید ز هر طرف
یارب مباد تیر بلا را دگر هدف
آمد ندا ز یار که گر مست و عاشقی
درکش بذوق جام فنا را و لاتخف
چون سوختم برآتش عشقش ملک بدوش
برعرش برد مسند عزم ازین شرف
آنان که آستین ز دو عالم فشانده اند
آورده اند دامن دلدار را بکف
هرکس ز شوق یار سراید سرود غم
زاهد به لااله و مطرب بچنگ و دف
خورشید روی یار زهر ذره ظاهرست
بگشای چشم باطن و بنگر ز هر طرف
تابد درون جان اسیری هزار مهر
من حب نوربخشک یا شحنة النجف
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.