راز سخن

شمارهٔ ۱۷۵

از قید غم جهان شد آزاد

از قید غم جهان شد آزاد
هر کو دل و جان بعشق او داد
برجان خراب عشق بازان
تا چند کند جفا و بیداد
شد نوبت وصل و هجر بگذشت
وارستم ازین غم و شدم شاد
کی بهره بود ز عاشقانت
زاهد که کند ز عشق واداد
هرگز ز کمند زلف جانان
جان و دل ما نگشت آزاد
شد عین شراب آخر کار
آن دل که ز جرعه زدی داد
معشوقه پرست شد اسیری
از زهد دگر کجا کند یاد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.