راز سخن

شمارهٔ ۶۷

دلم ز شوق رخت بی سرو سامان است

دلم ز شوق رخت بی سرو سامان است
جان ز سودای سر زلف تو سرگردانست
عالم از پرتو حسن تو نماید روشن
همه ذرات ز مهر رخ تو تابانست
بخدا هرکه دلیلی طلبد گو بخود آ
یار پیداست چه محتاج دگر برهانست
وه چه رخسار و چه حسنست و چه ناز و شیوه
که دل و جان جهان جمله درو حیرانست
هر زمان تازه جمالی بنماید رخ دوست
زانکه حسن رخ او بیحد و بی پایانست
شاهد حسن تو از پرده ذرات جهان
چون عیان گشت نگویی که چرا پنهانست
هرکه صاحب نظر آمد چو اسیری بیند
که جهان پرتو خورشید رخ جانانست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.