راز سخن

شمارهٔ ۴۹

ساقی بیا که موسم عیش آمد و طرب

ساقی بیا که موسم عیش آمد و طرب
پرکن قدح که میگذرد فرصت عجب
مستم کن آنچنان که ندانم سر از قدم
تا وار هم ز غصه دوران پر تعب
خواهی که حق شناس شوی خویشتن شناس
عارف بخود نگشته شناسا نه به رب
خود را چنانچه بود بآدم عیان نمود
انسان شدست دیده عالم ازین سبب
تا سنبل و بنفشه بگرد سمن دمید
جانم میان ظلمت و نورست روز و شب
هر کو بفقر نسبت خود را درست کرد
ننگ آیدش دگر که کند فخر برنسب
هر سو اسیریا چه طلب میکنی بیا
چون یار با منست چه حاجت بدین طلب

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.