راز سخن

شمارهٔ ۳۱

زد خیمه شاه عشق بصحرای جان ما

زد خیمه شاه عشق بصحرای جان ما
ویران شد از سپاه غمش خان و مان ما
از دست جور عشق خرابست ملک جان
برآسمان شد از ستمش الامان ما
ز آهم نگرکه خلق بفریاد آمدند
نشنود یار این همه آه و فغان ما
بی درد عشق صبر نداریم یک نفس
درد و غمست مونس هر دو جهان ما
پنهان ز خلق کرده ام اسرار عشق را
پیداست پیش تو همه سر نهان ما
شد عاقبت بدولت عشقت براه عشق
بی نام و بی نشان همه نام و نشان ما
گفتم بجان تو که دل از غم خلاص کن
گفت از تو این نبود اسیری گمان ما

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.